|
۲۰ سال پیش ...! |
|
|
|
داستان -
داستانهای طنز کوتاه
|
|
04 مهر 1388 ساعت 16:28 |
|
زن
نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او
گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و
در فکری عمیق فرو رفته بود و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوه
مینوشید پیدا کرد ...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه
گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان آب
خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

|
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
سال روز بزرگداشت خواجه ی راز را به همه ی حافظ دوستان تبریک میگم
به مناسبت سالروز بزرگداشت خواجه ی راز کانون شعر و ادب دانشگاه علوم پزشکی شیراز شب شعر برگزار می کند.
الا یا ایها الـساقی ادر کاسا و ناولـها ... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
بـه بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگـشاید ... ز تاب جعد مشکینش چه خون افـتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امـن عیش چون هر دم ... جرس فریاد میدارد که بربندید مـحـمـلها
بـه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید ... کـه سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل ... کـجا دانـند حال ما سبکـباران ساحـلها
همـه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر ... نـهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ ... مـتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملـها
+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
اگر آن ترک شیرازی بـه دسـت آرد دل ما را ... بـه خال هـندویش بخشم سمرقند و بـخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافـت ... کـنار آب رکـن آباد و گلگـشـت مـصـلا را
فـغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شـهرآشوب ... چـنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغـما را
ز عشـق ناتـمام ما جمال یار مستغنی اسـت ... بـه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم ... کـه عـشـق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشـنام فرمایی و گر نـفرین دعا گویم ... جواب تـلـخ میزیبد لـب لعـل شـکرخا را
نصیحـت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند ... جوانان سـعادتـمـند پـند پیر دانا را
حدیث از مـطرب و می گو و راز دهر کـمـتر جو ... کـه کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافـظ ... کـه بر نـظـم تو افـشاند فلک عـقد ثریا را
+ نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
هدف شعر
هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت
هر حکومتی به خودش حق میدهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند اهل
سیاست به قداست زندگی نمیاندیشد بلکه زندگان را تنها به مصادر و وسایلی
ارزیابی میکند که عندالاقتضا باید بیدرنگ قربانی پیروزی او شود و ای بسا
به همین دلیل است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز، شرط هیچ چیز نیست و
در دنیای بیقانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده،
هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجات بخشیدن نمیتوان داشت.
+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
"مهدی اخوان ثالث «م. امید»"
+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
مطلب
زیر سرگذشت و زندگینامه خلاصه شده "مهدی اخوان ثالث" شاعر پر آوازه و
موسیقی پژوه معاصر ایران می باشد. اخوان ثالث که در شعر کلاسیک ایران
توانمند بود به شعر نو نیز گرایید و آثاری دلپذیر در هر دو نوع شعرش به
جای نهادهاست. همچنین او آشنا به نوازندگی سه تار و مقامهای موسیقیایی
بودهاست. باشد تا در این روزهای پایانی سال یاد او را گرامی بداریم.
زندگینامه
مهدی
اخوان ثالث در اسفند ماه سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود. پدر
او که علی نام داشت، یکی از سه برادری بود که با انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به
ایران آمد و شناسنامه ایرانی گرفت، از این رو آنان نام خانوادگیشان را
اخوان ثالث به معنی برادران سهگانه گذاشتند.در مشهد تا دوره متوسطه ادامه
تحصیل داد. از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را
برگزید. تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.

در
سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در
همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و
پیشهٔ آموزگاری را برگزید. در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران اخوان ثالث
ازدواج کرد. در سال ۱۳۳۳ برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد. اخوان
چندین بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله
سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش
از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می
کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.
سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره
جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
بيگاهان
به غربت
به زماني که خود درنرسيده بود ــ
چنين زاده شدم در بيشهي ِ جانوران و سنگ،
و قلبام
در خلا
تپيدن آغاز کرد.
![[]](file:///D:/chars/25a1.gif)
گهوارهي ِ تکرار را ترک گفتم
در سرزميني بيپرنده و بيبهار.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
مژده مژده بزودی گاهنامه ی علمی پژوهشی تخصصی کاردرمانی کمیته ی تحقیقات دانشجویی گروه کاردرمانی
دانشکده توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی شیراز منتشر میگردد.
منتظر نظرات و پیشنهادات ارزنده تون هستیم.
+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|
تولدم رو به خودم تبریک میگم
همیشه واسه رسیدن به بیست تلاش کرد م بارها واسه
نرسیدن به بیست گریه کردم گریه هایی که هر وقت معلم دوم دبستانم و درس مسافر صحرا و کلمه ی قلّه و علامت( ّ)رو میبینم اونا رو بیادم میاره.ولی وای از بیست سالگیم سالی پر از کابوس های تلخ.سالی پر از کابوس های بشر ندیده نمیدونم عقده های این سال را چه جوری خالی کنم.
پس بلند میگوییم آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بسیار خوشحالم که بلاخرهاین سال کابوسبار دیگه برام تموم شد. البته من چیزهای زیادی تو این سال یاد گرفتم وکسب کردم و احساس میکنم خیلی پخته شدم.
الهی همه ی شما سال خوشی را در پیش داشته باشید و همیشه روزگار به کامتان باد.
به مناسبت همین روز یکی از سروده هایم را به خودم تقدیم میکنم.
به امید فردا
روز ها همچنان می گذرند و ما بی خبر از خود در دیروز مانده ایم
فردا که می آید به امروز میرسیم
به جای فردا به دیروز می اندیشیم
فردا آمد و دیروز شدو ما همچنان در دیروز مانده ایم
آخر تا کی؟؟؟
تا کی باید در دیروز ها بمانیم ودر غبار دیروز فنا شویم
ولی امروز من میخواهم فردا باشم
و دیگه از هر چه دیروزه خسته شدم
و اکنون
به امید فردا میگویم...
خداحافظ دیروز. (۲۱/۱/۸۵)
+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت   توسط نصرت الله علمداری فر
|